!Comment puis-je dire

چو شاخه ای که امیدش به برگ و باری نیست
بهار آمده اما مرا بهاری نیست

نوشته است : بهار است ، شاخه ها سبزند...
ولی به گفته ی تقویم اعتباری نیست

مرا که عطر بهشت از تن تو بوییدم
به باد هرزه ی اردی بهشت کاری نیست!

درون قاب خزان ایستاده ام ، بی برگ
ز هیچ رهگذرم چشم انتظاری نیست

تو مثل باد بهاری ، گره گشا ، سرسبز
ولی دریغ ، تو را عهد استواری نیست

قرار بود که از عشق نگذریم ، ولی...
گذشتم از تو و دیگر مرا قراری نیست...!

استاد ترکی*




پدر گفت : من از لطف خدا چیزی میدانم که شما نمی دانید!
و یوسف از آن دورها دلش محکم شد.
پدر هرگز دروغ نگفته بود. و نمی گفت.

~ چشم انتظار که نداشته باشی
روز و شب فرقی نمی کند.
مهتاب و باران دست به دست هم بدهند
تا کمی دل خوش کنی به طبیعت
که هنوز از دلت نا امید نشده...

نظرات 1 + ارسال نظر
[ بدون نام ] دوشنبه 12 فروردین‌ماه سال 1387 ساعت 02:16 ب.ظ

بعد از دیدن ستاره کنار اسم استاد منتظر بودم پایین‌تر توضیحی٬ چیزی ببینم...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد