perdu dans le noir

من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم...

من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم...




۱. احساسی دارم درست شبیه حرف زدن..
حرف هایی که همه انگار گله و شکایت است
برای چشم های زیبایی ندیده...

۲. برای مناجات...
بارها -از کرخه تا راین- رو دیدم..
بارها..
مخصوصا وقت هایی که حرفهایم با خدا زیاد می شود
وقت هایی که دلم برای امام تنگ می شود..

۳. وجدانم درد میکنه!
از اینکه بی خاصیت نشستم اینجا
و...
شاید باور نکنی که گاهی فکر میکنم
نکند در انتظار بمیرم...!

و تو در خوابی
و
پرستوها
خوابند

و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و
به یاری دیگر
...

نظرات 2 + ارسال نظر
[ بدون نام ] جمعه 7 تیر‌ماه سال 1387 ساعت 11:17 ق.ظ


یاد باد آنکه چو آغاز سخن می کردی
با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا

دردا که حرفی برای گفتن ندارم ! هیچ رقمه !

هدی جمعه 7 تیر‌ماه سال 1387 ساعت 09:10 ب.ظ http://www.elmoservat.blogfa.com

سکوت دردناک است
اما در سکوت است که همه چیز شکل می گیرد.
در زندگی ما لحظه هایی هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد.
-------------------------------------------------
با یه شعر از آغاسی آپم!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد