من همان نامه ی افتاده به خاک
از کف خویشتنم!

به بوی افسردگی و سادگی آغشته ام..
شیرین تر از تمام شادی های روزمره!

« منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش‌»

 

این نوشته ی علی خیلی ناراحتم کرد...

دل تنگی 2
ترمینال شماره 2 فرودگاه مهر آباد،
ایستگاه آخره،
می فهمی؟

علی (ع) می گوید:
«اگر با شمشیرم بر صورت مومنی بزنم تا لحظه ای دست
از محبت من بردارد هرگز چنین نخواهد شد و اگر تمام دنیا
را به دشمنی ببخشم لحظه ی مرا دوست نخواهد بود...»

~روزهای آخر دانشگاه است..من همان هستم که بودم..با همان شعار قدیمی..
فرمانده ی یک لشکر پنهان...سرشار از سربازهای بی نشان و شجاع!
نسبت به همه(حتی آنان که خود می دانند کمترین لیاقتی در دوستی ندارند،آنان که از غم های من چندان شاد میشدند که سر از پا نمی شناحتند و آنان که به لطف غریزه ی شیطانی شان همیشه گرفتار هوس و دورویی بودند و..)..نسبت به همه..محبت تمام داشتم.از اینکه بتوانم مشکلی را حل کنم لذت می بردم  و شیفته ی آن بودم که دوستانم را شاد کنم..بعد از این نیز چنین خواهد بود..اگر عمری بود و فرصت اشتباهی!

~آنچه مرا عمیقا متاسف میکند این است که با فرهنگ ترین آدمهایی که می شناسم از نظر اعتقادی متزلزلند و بر عکس داعیه داران عرصه ی اعتقادات! با الفبای فرهنگ بی گانه اند!

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف

تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد...