انت الرحمن و انا المرحوم..
و هل یرحم المرحوم الا الرحمن ..
- گمانم این ،قلب مناجات
امیرالمومنین (روحی له الفداء) است-
~ می دانی ..آدم ها دو دسته اند..
آنها که با خاطرتشان زنده اند.
و آنها که بدون خاطراتشان ..
حالا به قول شاعر :
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتم را بیاور تا بگویم کیستم!
~ غربت چندان در من تاثیر کرده و با من رفیق شده که
در هر جمعی و محفلی که آشنایی می بینم
نا خوش می شوم..
دلم می خواهد گوشه ای بگیرم و اشک هایم را
که هنوز به بند بند دعای توسل بند است
پنهان کنم..
من نمی دانم. کدام یک از آن سیصد نفر
باور می کند این سطرها را .. از من.
ولی من ...
همچنان با خودم همنوا بودم
آنقدر که ترسیدم که دیوانه ام بخوانند..
~ از نگاه ها فرار می کنم.
و تو به من می گویی که وعده ات حتمی است..
و من با چشم های خواب آلوده
تو را دوست دارم.
که تنهایی هایم را مهربان ترینی..
و گریه هایم را
با تمام سختی اش
می بخشی ..
صبر می کنم..فقط به خاطر آنکه
صبر را دوست داری..
دلم رفت و ندیدم روی دلدار ..
پ.ن : اللهم انی افتتح الثناء بحمدک ..
نمی دانم .. اما روزها و شب هاست که بی قرار تو
به دنبال همان - مکان شرقی- ام ..
من تمام بغض هایم را که نمی شکند
بی اجازه ی تو
به تو تقدیم می کنم..
پ.ن :
نمی دانم..اگر اینجا آمدنم به خاطر خدا نبوده
خسر الدنیا و الاخرتم ..
به زندانم .. به جان تو ..
پ.ن : لعنت به دنیای بدون تو ..
لعنت به روزهایی که باید خنده هایم را به زور حواله ی
دنیای سیاه شما بکنم..
لعنت به من.
که درست وقتی که شاعر غصه هایم بودی
دست تو را فراموش کرد
دلم..
نمی دانم چه بلایی سرم آمده..
اما باز هم خیال آن خواب ها را دارم.
همان ها که هنوز هم شیرینی اش
زندگی ام را می گرداند.
پ.ن : گاهی این -معیشة ضنکا- را که قرآن می فرماید
برای زندگی آنانی که - من اعرض عن ذکری-
در بند بند روزمره گی های اینجا می بینم.
اینجا آدم ها سطحی اند
خوشی های سطحی اند
ناخوشی ها سطحی اند..
ای صد رحمت به غم های عمیق..
ای دریغ از شوق های بی انتها..
پ.ن : من تنهایی ام را به تو تقدیم می کنم.
به تو که
دعایت پناهم بوده است
در لابه لای این همه درد..