"به جز حضور تو
هیچ چیز این جهان بیکرانه را
جدی نگرفته ام
حتی عشق را."
همین ردای کهنه ی مهر ،تمام سطرهایش را قلم گرفته بود!
همان که همیشه صدایت میزد...
همان که انعکاس صدایش در محراب سرخ به جز
برای تو!
هیچ وقت اشک نریخت...
آن زخم که در نهایت غربت شکفته شد، نمی خواهم بگویم:
اینک میان این همه همراه گمشده است..
آن نامه را یادت می آید؟
همان که به محبت خودت سوگند خورد
که کمترین این راه منم...
و خود میدانم که دور از عدالت است که روزی نوبت من برسد!
آن شب این شیعه ی گمنام و غریبت
آن نامه ی نانوشته را به دل سپرد تا به انتظار روزهای
بی عدالت مهرت بنشیند!
به انتظار قاصدک های راز و نیاز که :
" مکتوب شوق هرگز
بی نامه بر نباشد
ما و ز خویش رفتن..
قاصد اگر نباشد! "
ای صاحب جان بازآ در بند جهان کم زن
زخمی که زنی ما را
مردانه و محکم زن!!
اوضاع جهان بنگر
در هم شده چون زلفت
بر نظم جهان دستی در طره پر خم زن....
پ.ن: این نوای -نامدگان و رفتگان- هر چند همیشه
دلنشینم بوده همواره زخمم زده است/همین شباهت
برای تمام غم ها کافی است/
آمدمت که بنگرم،گریه نمی دهد امان...
¤ هر آنکس که دندان دهد نان دهد!
پیش هیچ استادی هم دیگه نمی رم!
نان خود خوردن به از منت ... بردن!!!