«ماهور» معراج همزمان حزن و حماسه است..
آنجا که با صدای بنان همراه می شود که:

--یار آن بُود که صبر کند بر جفای یار
  ترک رضای خویش کند در رضای یار--

و یا آنجا که:

-همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی-

و یا وقتی به ایهام دل انگیز --وفات-- در این بیت پیچیده ی
 سعدی آغشته می شود که :
--گر کنم سر وفات سریر    سهل باشد به قسم مختصری--

عمیق شدن در این کلمات برایم
تجلی همزمان غم و شوق است...

 «لقد جاءکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رؤف رحیم‏»

love it or leave it


زخمم دوباره وا شد و ایّاک نستعین

 

تا اهدنا ال... سرای تو راهی نمانده است

 

مغضوب این جماعت پرهای و هو شدم

 

افتادم از بهشت بر این ارتفاع پست.....

 

لولاک لما خلقت الافلاک

امروز فهمیدم
نام کوچک من
بیش از آنچه تصور می کنند
بزرگ است..

شاید از خود راضی باشم!
اما مطمئنم
هیچ کس قدر مرا نمیداند
حتی خودم!