زندانی خاطرات خویشیم

همیشه باد
 با حضوری نرم
 میان ما ایستاده بود
 و حال
 از جمع ما
 تو رفته ای
 و باد
 همچنان می وزد
بر خاطرات بی زوال

دیروز خطابه ای از علی(ع) را خواندم
هنوز هم روحم از اندوه آشکار  و مظلومیت غریب آن تلخ است..


«من از جایگاه خود،مدینه،بیرون آمدم
یا ستمکارم یا ستمدیده!
یا سرکشی کردم و یا از فرمانم سر پیچی کردند!
همانا من
خدا را به یاد کسی می آورم
که این نامه به دست او رسد
اگر مرا نیکوکار یافت یاری کند
و اگر  گناهکار بودم!
مرا به حق بازگرداند!!

شاعری سرُ می خورد
تاجری حل می شد
ناقدی نیزه به دست
در المپیک غم اول می شد!


سید حسن حسینی

به کرامتی که داری سر خویش گیر و بگذر...