آب از دیار دریا٬
آهنگ خاک می‌کرد٬
بر گِرد خاک می‌گشت٬
گَرد ملال او را از چهره پاک می‌کرد٬
از خاکیان ندانم ٬ ساحل به او چه می‌گفت٬
کان موج نازپرورد٬ سر را به سنگ می‌زد ٬ خود را هلاک می‌کرد٬
خود را هلاک می‌کرد ...

خود را هلاک می‌کرد ...

خود را هلاک می‌کرد ...

نوشته هایم وارونه شده است .... سرنوشتم هم ! ... چرا که هنوز زور حرف روز است ... جنگ را گنج می دانند تا بازار مرگ را گرم نگهدارند ...  هنوز هم ٬عرف فرع است و باید شرع را در عرش جست !! .... این روزها ٬ زمستان درس  سرد  خود  را مرور می کند .... همه چیز وارونه شده است ... نوشته هایم هم!

پ.ن : وارونگی صفایی دارد‌ (!)  ... تابع پوشا و یک به یک ... یادت که هست؟ ...

شــاعری در مشعر...
عـــارفی در عرفات...
                           بر گل روی محمد(ص) صلوات!

رفتار اجتماعـــی من معجون عجیبی است از
لبخند
دریبل دو طرفه
بازی بدون توپ
سانتر از جناحین
پاس به عمق
پنالتی
و
خشم...
گاهی دلم برای خودم عمیقا میسوزد و گاهی از خنده های مرموزانه ی خود میترسم..

هوای غریب پاییـــز..خنکی در جاده ی بازگشت..به خانه،به خود...خنکی پاییــز همیشه هم طنین مبهم برگ های خشک و زرد را همراه نیست..رمز سحرآمیـــز غروری که مورد طعنه ی  زمستان است...این روزها پاییـــز و زمستان هر دو سردند ولی این کجا و آن..تو گویی خش خش خنک همین برگ های زرد زیر گامهای خسته ی عابرانی شکسته،یــاد تلخ بهــاری است که پشت سر نهاده اند و چشم به زمستانی دارند که بوی غلیظ دود می دهد..باران های این روزها  هم بیشتر شبیه بغضی فروخفته است..هوا را تیره میدارد..ولی هرگز نمی بارد!...غرور پاییــز جلوه ی عمیقی است که رهگذران این وادی هرزه را به فکر می افکند..فکر اینکه چطور میتوان بغض های پنهان و غرور غروب و چهره ی  همیشه خندان شب را در پایـیـز به هم آمیخت..

من بودم آن گل زرد کز جلوه ی نخستین...آیینه ی  خزان دید صبح بهــار خود را..
آن رهرو جنونم کز خون خود نوشتم...بر خـاک وخــار و خـــارا،هر «یادگار خود را»