روزی تو خواهی آمد
     از کوچه های باران
            تا از دلم بشویی
                        غم های روزگاران..
                        

این شعر پروین اعتصامی به طرز باورنکردنی عمیق و محکم و تاثیر گذار است..

«آنکه خــاک سیه اش بالیـــن است
                              اختر چرخ ادب پروین است
 گر چه جز تلخی از ایام ندیــــد
                              هر چه خواهی سخنش شیرین است»

زاهدی نو بنیاد
راه  و رسم عرفا پیش گرفت
لنگ مرغی برداشت
و به آوای حزین آه کشید..
«مرغ باغ ملکوتم .....»

من که با عطر غمت سر به گریبان دارم....

این همه خاطر  آشفته  و مجموعه ی  رنج

یادگاری ست کزان زلف  پریشان  دارم

تقدیم به صادق محیط برای آن همه باران های پاک و صادقــانه

و ان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک ...
 میگویند..چرا می نویسم!..وقت را بیهوده تلف میکنم..برای چه نتیجه ای..اشتباه همین است..من بی انتظار هیچ نتیجه ای مینویسم..و مگر جز این آموخته ایم؟.. که در کردار و گفتار در پی چیزی نگردیم که به چشم بیاید ..آنچه اصل است از دیده  پنهان است ..  تمام اعجاز کویر در آن است که جایی در دلش چشمه ای پنهان دارد .... و تو چه می دانی کویر چیست ..من هم نمی دانستم تا قبل از آنکه قصه های شیرین آن پسرک روستایی با نی لبک کوچکش را نشنیده بودم..نپرس که  هر قصه ای  در هر روایتی به پایانی می رسد و من هزار قصه دیدم بی پایان . که انتهایی نداشت ... که ابتدایی نداشت ...من ایمان دارم به خلوصی که هیچگاه از بین نخواهد رفت..به جاودانگی همه ی پاکی ها هر چند کوچک ایمان دارم.. باشد که این خاک ،  روزی دوباره  ... طنین گامهای عاشقانه ای  را  بر خود حس کند . باشد ... باشد که این خاک روزی عاشقانه در انتظار نگاه مردی باشد . مردانی ...همین است ... همین است که فکر می کنم هنوز باید قصه گفت
بل الرفیق الاعلی
انگار روز ها را تنها با این قرآنهای دم غروب که می پیچد توی هواست اندازه می گیرند . انگار این همه دقت ، این همه سعی در اثبات رفتن روزها همه هیچ بوده است ... دم غروب است و این بار این نامه را خالی از هر لحنی ، از هر طنین صدایی ، این بار  این نامه را ساده ساده می نویسم . مثل تمام چیزها که ساده شروع شد ... مثل تمام چیزها که هیچ کس برای آمدنشان فکری نکرد ، مثل خیلی چیزها که یک روز چشم باز کردیم و دیدیم هستند ... مثل تمام آنها ... مثل تمامشان

 

دانی که مردان مسافر کم شکیبند

هم در زمین هم آسمان ، هر جا غریبند ....

دانی که در غربت سخن ها عاشقانه است
 
این فصل را با من بخوان باقی فسانه است ...


و توکل علی الله..و کفی بالله وکیلا


آه باران..
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما...