شاعری ریش نداشت 
دلش اما پر بود!

شاعری در ره یار
دم به دم حاشیه داشت
با نگاهش اما
اندکی زاویه داشت!

شاعری آواره 
استخوانش را هم
مرحمت می فرمود
به سگ همسایه!

شاعری سنگی دید
از ته دل خندید! 

شاعری عشقش را
روی کاغذ آورد
همه ی عمرش را
منحنی بود و خط !

شاعری دست به دست
روی کاغذ چرخید!

شاعری در صنعات ادبی
خودکفا شد دیروز!

شاعری بعد قضا
دست هایش را خوب
مثل دلش صابون زد!

شاعری عشقش را
به زبان اصلی
مو به مو ترجمه کرد!

شاعری در قایق
صید ماهی می کرد
تور می انداخت به آب
و تفال می زد...

لنگه کفشی آمد!

ای دل دیگه بال و پر نداری..

آن از پی گیاهی با خر به گفت و گوی
آن بهر استخوانی با سگ به کارزار ..!


پ.ن :
طوفان دیگری در راه است!

و توکل علی العزیز الرحیم
الذی یراک حین تقوم
و تقلبک فی الساجدین
انه هو السمیع العلیم 

 



پ.ن : به قول سعدی

دیدم دل عام و خاص بردی
من نیز دلاوری نمودم!!!

پ.ن : یکی از مزایای منحصر به فرد «دروغ»
اینه که زود رسوا میشه.
کاش حقیقت هم به همین سادگی
رسوا می شد!

حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا ..



روزگار ساده لوح فکر کرده که مرا خام تنهایی کرده
و خیالم به هیچ راه دوری نمی رود.
اما دریغ از شوق کوچک و بزرگی که به دام دلم افتاده ،
آتشی آنقدر روشن که
موسی را منحرف می کند از سرنوشت خویش..

پ.ن : به قول شهریار :
زلف تو روز روشن مردم سیاه کن!

پ.ن : گاهی بهتر است آدم خودش را گم کند
و صبر کند و
جایی بهتر دوباره پیدا کندش..

ای زلف یار
اینقدر از ما کناره چیست
ما دل شکسته ایم و
تو هم دل شکسته ای!