شور شراب عشق تو
آن نفسم رود ز سر
کاین سر پر هوس شود
خاک در سرای تو ..

باید امشب بروم
من که از باز ترین پنجره با
مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی
عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه
جدی نگرفت!
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد..

سهراب



حرفی نمانده است برای نزدن
چه بگویم..
مهربان باشم با هر که می بینم
با هر که هر چه ناله دارد و نفرین
بدرقه ی لباس هایم می کند
که هنوز بوی ترکش و باروت می دهد.
تو چشمانت خیره است به دروغ
و قلب بسته به آن ماهپاره است.
و نمی فهمی حرمت چشم های بسته ی مرا.
که مهمان ناخوانده شده ام این سال ها.
نگو چرا این بار
بیشتر از هر بار
از چشم های شما فرار می کنم
و صبر نمی کنم برای یک روز بیشتر ماندن.
هر چند خوب می دانم که
تقاص
توی همین دنیاس!
آی لولی وشان توی خونه
سلام..
سلامی به گرمی تمام خون هایی که رویش نشسته اید
و قبرهایی که سنگش را به سینه نزدید..
سلام..

اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید ..



آسمان آرام تر
و آبی های بی نهایت ساکت تر از همیشه..
اما دلش پر بود از دل شوره های قدیمی
لباس زردی که بر عکس بقیه
هیچ طرحی از آن در خاطرش نیست.

معصومیت یکپارچه و ابروی های آشفته
بی توجه به دوربین
به آن سو نگاه می کند که
وحید بازی می کند..
حمید هم طبق معمول زندگی
دستش را گرفته است
اما درست خاطرش مانده
که دلش از چه می لرزد..
و بند بند انگشت هایش را
نشان ذکری گرفته بود
که بعدها با او بزرگ شد..

خوب و بد های زندگی تمامی ندارد
و هیچ وقت نفهمید که اتفاق خوب کدام است و بد کدام.
گاهی خوب ها بد شدند و گاهی بد ها خوب تر ..

فقط دلش می خواست
کمی صدایش برسد به همهمه ی حرم که
اللهم ماوی کل غریب..
به پدر که عینک دودی زده است
تا چشم های اشک اش را
خالص به زینب(س) تقدیم کند.
و به خواب مادر
که هر روزش به او تعبیر می شود..
و آرزویش به دست های او می رسد..
دست هایی که چند قرن و چند سال 
 باران نور و عاطفه است
برای دل های پناه آورده به 
نا شکیبایی های حلال ..

بیست سال آن طرف تر
چشم هایش را از خواب باز می کند
که چقدر مانده که برسیم..
می گویم که : زیاد نه ..
اعتماد می کند و
چشم هایش را می بندد دوباره.

روز سوم محرم اولین روز کربلا رسیدن امام بود
آن کربلایی که در مدینه گفتند :
-به سوی آن موضع می روم که در آن دفن شوم-
و ترجیع بند مداوم امام که
لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم
- این دوای روح و ذکر نورانی برای همیشه تاریخ-
و حضرت خیمه می زنند و یاران مانده را فرا می خوانند
 که :

-بدانید که دنیا به من پشت کرده است
و اگر خیال کنید که شاید فتحی برای من باشد
بدانید که کار از کار گذشته است.
به غیر از کشته شدن چیزی نیست.
من کسی را مغرور نمی کنم.
هر کس به طمع و آرزوی فتح آمده
بیعت را که حق من است
از گردن او برداشتم...دیگر خود داند-۱ 

 

در میان آن یاران، تازه هدایت یافته ای چون زهیر بود
او که در کودکی پیامبر او را بوسیده و ملاطفت کرده بود که
حسین را یاور است و وقت بازی دیده بودند که
خاک از قدمش می گیرد و می بوسد..

که : بمیرم پیش روی تو
بهتر است از زندگی
بعد از تو .. یا ابا عبدالله..۲ 

 

۱ ارشاد شیخ مفید ۲/۹۱ 

۲ لهوف سید ابن طاووس

« اینک من و تو ایم ..دو تنهای بی نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش.. » 




پ.ن :
این -عوام- ها
سال نو میلادی را
به چهارصد نفر تبریک گفته اند.
انگار از بین همه ی
آن همه آدم محترم
از کشورهای مختلف
یک مجنونی حوصله ی اینکه
بگوید : سال نو شما هم مبارک.
 را نداشته.
بعد دوباره به آن مجنون ایمیل زده اند که
ببین سال نو ات مبارک! فهمیدی؟!

فکر می کند مجنون ها خجالت می کشند
دویست دفعه ی دیگر هم بی حوصله باشند.

پ.ن : شکلات تلخ ...خیلی خنده دار است
درست مثل همین روزهاست..