بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود...

چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟


«آنکه مسول ساختن است، نباید ویران کردن را بیاموزد!»
مطمئن هستم که منظورم را نفهمیدی!...دیگران هم نخواهند فهمید
حتی گاهی گمان می کنم خود شریعتی هم نمی دانسته چه می گوید!
بگذریم...میدانم با دیدن این کلمات تهمت های سابق را در ذهنت مرور
می کنی! -اشکالی ندارد!-دیگر جایی برای گلایه نمانده! وقتی آرزویی
برای ماندن نباشد،وقتی نسیم صبحگاهی دیگر به تو نمی گوید:
-برخیز!  ،وقتی همه ی اطرافیانت را در عبور و مرور بین جاده های خط کشی
و سرگرم حساب و کتاب روزانه می بینی....میدانی چیست؟
من تحت تعقیب واژه هایی ناشناخته ام..مثل نوعی بیماری واگیردار و
صعب العلاج!...همین است که با هر که می نشینم یا هر کتابی می خوانم
خود را هزار فرسنگ با او بیگانه می یابم!
با من بحث نکن!
جنبه ندارم!
تو غرق قصه های شیرینی و آرزوهای رنگین نوازشت می کند!
اما من...
یقین دارم روح تو تا آن اندازه بزرگ و عمیق هست که بتوانی وحشت
این تردید را حتی از این فاصله احساس کنی؟!
چه هراسی بالاتر از آنکه آدمی خود را در خویش گم کند!
چه پریشانی بیشتر از آنکه کسی بیگانه ای درخود کشف کند!
بی تابی های من، تناقض های من،جسارت ها و زودرنجی های من!
همه و همه زاده ی این تشویش است..
تو میدانی!
از میان تمام نعمت ها تنهایی را برگزیده ام و به این
اتاق بی صدا بی نهایت عشق می ورزم!
این نگهبان سکوت
شمع جمعیت تنهایی من
راهب معبد خاموشی ها
حاجب درگه نومیدی ها
سالک راه فراموشی هاست...
چشم بر راه پیامی،پیکی!
گرمی بازوی مهری نیست...
خفته در سردی آغوش پر آرامش یاس
که نه بیدار شود از نفس گرم امید..
سر نهادست به بالین شبی
که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر
ای پرستو برگرد!
وقتی تعلقی نیست،جایی میان جمع نداری.خیالم آسوده است که هرگز
جایم خالی نخواهد بود!....همیشه به انتفای مقدم صحیح بودم!
-می بینی چگونه از این لفظ قلم ها بلاهت می بارد؟-
میدانم طاقت این جمله ی آخر را نداری
نمی نویسمش!
هر چند تمام این نوشته بدون آن برای همیشه معطل خواهد ماند..
از دوردست رایحه ای کهنه می وزید
پاییز خفته بود
ناگاه روی ساقه ی آیینه خم شدم
مرگم شکفته بود...

السلام علیک حین تقوم...

-------------------------
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی مقابل نشیند...



پ.ن:
ای بی هیچ فاصله!
عشق تو در دلهای ما مستدام باد!

پ.ن: دیدی تمام این دلتنگیهای چهار ساله بیجا نبوده است؟
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسانم باز...

چشمانم را بسته بودم
روبرویم تصویر ماه و گنبد و شبی پر استعاره بود
هیچ گاه چنین آرام نبودم...
کابوس روزهایی که دیگر چنین ساده نتوانم به خود بازگردم،
آزارم میداد..
قدر دقیقه ها را دانستم!

"نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند!

دو درخت آن طرف باغ مرا دار زدند!

دو درخت آن طرف سایه ی دلتنگی من٬

گریه می کرد کسی در حرم سنگی من...

جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم....

بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم..

کوه غم بود ولی چند بلا صبر نداشت!..

طاقتِ دیدن خورشیدِ پس ابر (عج)  نداشت"