هیچ کس نیست به جز شب که سیاه است و خموش...

حالا بگذار هر غبارِ از راه رسیده ای
 در عمقِ خستگی هایِ چشم هایِ ما بنشیند

بگذار جراحتِ عمیقِ تیغِ همین گل هایِ سرخِ مخملیِ خمار رویا
دستِ نوازشِ ما را از پای در آورد ....

یا ایها المدثر 
قم فانذر  وربک فکبر 
وثیابک فطهر
والرجز فاهجر
 ولا تمنن تستکثر 
ولربک فاصبر ....

پ.ن ۱: صورت آیینه، زنگار فراموشی گرفت..

پ.ن ۲: جز اندکی،همه بنده ی
شهرت-ثروت یا قدرت هستند....
امروز از تمام کارهای اجرائی استعفا دادم!
 چنانم که بوی تعفن رفتار اطرافیان ، مذاقم را
خاکستر نموده...
نمی خواهم قیمت داشته باشم...
هیچ کس نخواهد توانست مرا اجیر کند...

پ.ن ۳: به مرحله ای رسیده ام
که هیچ! (واقعا هیچ!)
جز رضایت او شادم نمیکند..
و هیچ جز محبتش(که هیچ وقت حتی ذره ای لیاقتش را نداشتم)
برای از دست دادن ندارم!

پ.ن ۴: گاهی گمان میکنم این بیان امام حسین (ع)
آخر هدف آفرینش است، نقطه ی انتهای اخلاص:
الهی رضا برضائک
و تسلیما لقضائک
لا معبودی سواک....
و تو میدانی عشق تشنه ی اخلاص است...
او همان است که ندای آزادگی اش اینگونه خلق را
 به هراس افکنده که:

"الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم.
 یحوطونه ما درت به معایشهم .
فاذا محصو بالبلاء ، قل الدیانون!"

پ.ن ۵ : نمی توانی احساس این لحظاتم را درک کنی...
اینها که نوشتم تنها
مهارت کلمات در تحقیر خودشان بود...
واژه ها در انتقال ، کم وسعت و بی تدبیرند
تو نمی دانی!

پسرک چوپان با نی لبک کهنه اش
در آن رنگ رنگ دشت

گوشه ی غم انگیز *دلم را وسعت می بخشد!
من یکی مردودِ امتحان ِ دشوار ِ ابر ِ دل گرفته و
سوادِ آسمان ِ بی ستاره ام ... 
اگر بی خوابِ صدای همین چکاوکِ تازه رسته در گلویم هستی،
ساده بگویم:
--یک اتفاق ساده و مهربان بود
و تمام شد!
برای همیشه!--


* غم انگیز، گوشه ایست در آواز دشتی
در دستگاه شور

 

خوش دارم خبری هولناک
 همراهِ ابری پیچیده در سیاهی ِ غم ،

همین دم دمای اول صبح احوالم را خراب کند ...

 من در هیاهوی این همه روشنی زیادی ام .

 من در رویاهایم پیر شده ام !
 انگشتانم پوسیده است ...

 بانو ! 

 دنیا بدون من چیزی کم ندارد ...