چنین داد پاسخ که پیمان من
درست است
اگر بگسلد جان من...

بیاموز که محبت را از میان
دیوارهای سنگی و نگاه های کینه توز
از میان لحظه های سلطه ی دیگران بگذرانی..
اینجا را غباری گرفته است
پنجره ها نمی خندند..
هلیا!
من اینجا زمستان طولانی و سخت در پیش رو
خواهم داشت...
زمستانی که هرگز از یاد نخواهد رفت..
و تو چون دستهای من ،
چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ
و چون تمام یادها
از من جدا نخواهی شد..
و من
دیگر برای تو از نهایت ، سخن نخواهم گفت!
که چه سوگوارانه است تمام پایان ها...
   
 

میتوان جغرافیای درد را
مثل واحد های دیگر پاس کرد...


پ.ن:
گرمی یاقوت انگور،
 شورش تشویش شیرین سخن
فصل تجدیدی ما می گذرد!

¤ .....

در جناح مومنان شرط پیروزی
سپیدی باور است نه سیاهی لشگر!

روزهای بی آرزویی و این اندوه مدام را
به شبگردی در لمعات عراقی
و صدای غریب اذان آن دورها
و غروب این دلها
پیوند داده ام...
آنجا که «من عشق و عف و کتم و مات مات شهیداْ»

برایم تکه کاغذی آورده بود تا
برایش آخرین کلماتم را بنویسم
می گفت : می خواهم چند خطی بنویسی
تا در دیار غربت زمزمه ی هر روزم باشد...
نوشتم:

بر دوش من این عمر وبال است وبال است
           سودای وصال تو محال است محال است
تقریر کمال تو جنون است جنون است
          تصویر جمال تو خیال است خیال است
هر جود که با ترک وجود است،وجود است
          هر بود که با ترس زوال است زوال است
ما در نظر یار حقیریم حقیریم..
         اقرار به نقص،عین کمال است کمال است
حال دل ما هیچ مپرسید مپرسید
         بشنیدن این قصه ملال است ملال است...
خون دل عشاق بنوشید و بنوشید
         این باده به هر بزم حلال است حلال است....