همه ی ما به مرگ مدیونیم..

پ.ن:ما بیشتر...

ت.ن: طاعونی و طاغوتی!
        قشری و قرطی!
        ۸۴-۷۶

شاید سخت ترین کار در عالم «تعریف» کردن باشد...
و من مدتها بود نمی دانستم اگر کسی برای
جوانمردی،شجاعت و گذشت
از من تعریفی بخواهد
چه جوابی بدهم!

دیروز تورق حقیری بر وقایع کربلا داشتم(شاید اثر همین
حوادث خونین عراق بود..)
و می نگریستم چگونه حضرت زینب(س)
آشفته و گریان از میان شهیدان عبور میکند...
خود را به دو برادر میرساند و
دریای درد و ماتم برای همیشه برمی آشوبد
شاید کمتر کسی بداند که او مادری است که
دو فرزندش در همین جنگ به شهادت رسیده اند..
اما چرا هیچ اثری از آن نیست..
نه در سخنانش و نه در ماتم و اندوه بی پایانش..

گاهی «تعریف» کردن کار ساده ای است...

یاد پدر نمی کنند، این پسران ناخلف!

به من می گفت:
-چرا وقتت را با این نوشته های روزانه تلف می کنی!؟
یادم می آید توماس ولف در کتاب
«فرشته ای به گذشته ی خویش می نگرد»
میگوید:
نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن!
و من نمی دانم چرا! هنوز کسالت روزهای دبستان
در خاطرم مانده است..
شاید به این دلیل که هنوز هم احساس میکنم
نوایی از دور به رقابت وحی همت گمارده که:
اسماعیل من!
آرام و صبور، جان بسپار..

و تو نمی دانی که من امروز سرشار از
«لاقیته و رایت الناس فی رجل و الدهر فی الساعه
و الارض فی الدار»
م....
سکوت مفلس و ناله ی آبرومندانه ای در حکم تجاهل به زمان...
به تعبیر آن معلم دوست داشتنی:
-و اکنون تو با مرگ رفته ای و من، اینجا،
تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس
گامی به تو نزدیک تر میشوم.......
                                            این زندگی من است

و یا آنجا که:
-چهره ی آشنای تو را در انبوه قیافه های راحت
و بی اضطراب خلایق باز شناختم و محتاج تو شدم...
و هوای دل انگیز دوست داشتن ،فضای خالی جانم را پر کرد
و در تصور بودن تو در این غربت آسودم
...

پ.ن:
شاید «طلعت اصفهانی» هم
با این فراز عجیب(!)
به گمانش با همین کلمات مانوس باشد که:
آن روز که دور از  تو شدم دانستم
غم می کشدم ولی به این زودی نه!

پ.و:
این هم از مضمون پردازی های سبک هندی!
پاکان ستم زجور فلک بیشتر کشند      
گندم چو پاک گشت، خورد زخم آسیاب!

پ.ه : عزیز سفر کرده ای آدرس بلاگش
را برای من فرستاد تا از قافله ی ادب و هنر غافل نمانم...
دیدم جایی نوشته:
خدایا
آنانکه همه چیز دارند مگر تو را
به سخره میگیرند آنان که هیچ ندارند مگر تو را
                                                        «دکتر علی شریعتی»!

پ.ی: حضرت شکسپیر هم گاهی بر
مصطبه ی فقاهت و تدبیر پای کوبیده اند که :
کوره را هرگز برای دشمن خودآنقدر گرم مکن
 که حرارت آن خودت را بسوزاند!