در این چهار سال ، از هیچ کس هیچ یاد نگرفتم!
جز همان جملات نغز استاد مهربان و صمیمی درس موازنه...
یادم می آید یک روز با حرارت همیشگی تابستانی اش
و دلسردی تازه ی زمستانه ای می گفت:
--بزرگترین و پیچیده ترین سیاست در زندگی، صداقت است!--
شاید اثر توجه به همین حرف ها بود که
بعد از چهارسال
فرزام مرا «معمای غیر قابل حل» میداند
و اردلان مرا «روباه پیر»!


پ.ن : ای هم نفسان حلقه ی ما!
         رفتید....!
         ولی نه از دل ما!

تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی...

پ.ن: مرا...

شادم که سودایی ندارم...

برای من آن بالا تمام زیبایی اش این است که
-آدمها و دست و پا زدن های مسخره شان را-
به اندازه ی حقیقی اش نزدیکتر می بینم....
شاید
سکوت آن بالا همه اش محصول کمرنگی این
غوطه خوردن های بی هدف آنهاست...

٫٬ گفتم که :
« خواب »
در چشمهایمان به شهادت رسیده است
گفتی که :
خوبترینی !...
آری ...من خوبم!!
اما ...
نام مرا
بر لب مبند که مسموم می شوی .
من داغ دیده ام !!!(بر وزن همان....)
بنشین ، کنار حادثه بنشین !
یاد را به حافظه بسپار !

به بغض در گلو پیچیده سوگند...