دلم بر شاخه ی یاد تو پیچید ..



پ.ن : مدام این روزها زمزمه ام شده است که : و اذا النجوم انکدرت..

«من از خود خدا..اینجوری اش را خواسته بودم.
عین همین را..
جوری که -وحشی و حرامی- دوره ام کرده باشند
و تک و تنها باشم
مثل مولا..
به قطع الوتین »

رضا امیرخانی

پ.ن : من بر آنم که سکوت مریم از انجیل و تورات آسمانی تر بود..
و یاد گرفته ام که ..

ان الله یدافع عن الذین آمنوا..

من برای شما..برای تنفری که روز به روز در آن ورزیده تر می شوید
هیچ آیه ای محکم تر از سکوت... نخواهم آورد.

لنا اعمالنا و لکم اعمالکم..

من ولی منتظر بارانم..



پ.ن : به قول سعدی :

حلوا به کسی ده که محبت نچشید ست..

قل رب اعوذ بک من همزت الشیاطین

و اعوذ بک رب ان یحضرون..!


پ.ن : نمی توانم بروم و نوشته های گذشته ی-دل آرام- را بخوانم
در مقابل آن همه شور و شوق..حالا انگار مرده باشم.
درست مثل نقاشی شده ام که از طبیعت دیگر خسته شده
و به دنبال راهی است برای فرار ..

افسوس..که کسی پنجره های نیمه باز را جدی نمی گیرد
و با دلهره ی نسیم به خود نمی لرزد..
..
 باران که می بارد
من خوب سکوت گل ها را می فهمم..
که از هزار غزل..شیرین تر است.

پ.ن :
آدم ها همیشه نیم رخ شان را نشان بقیه می دهند
جز در روزها خاص..روزهایی مثل این روزها
که یکدفعه -تمام رخ- یکی را می بینی.
و حیرت می کنی..
بزرگ ترین خصلت آدم معرفتش است..این معرفت است که
ایمان می آورد..خضوع می آورد
تقوا می آورد..
آدم بی معرفت..آدم بی ظرفیت است. از آن دست آدمها که
تا قافیه تنگ می شود سریع فکر آنند که بار خود را ببندند..

آدم ها قیمت دارند..
کمی که حادثه بزرگ شود..خرج می شوند..
محو می شوند..
و حتی دیگر اصلا نمی بینی شان..

کاش هجران ، داد من میداد اگر وصلی نبود..

سیمای تو گر چه دلنواز است
اندیشه ی وحشیان دراز است..


خمسه ی نظامی.لیلی و مجنون

پ.ن : فقط سکوت می کنم.
راستش این روزها دیگر درد هم ندارد..
سکوت وقتی درد دارد که به واژه ها امید داشته باشی..
کار از واژه و گل واژه گذشته است.
آسمان ابری است
و گوش هیچ ابری هم بدهکار باران نیست..

من این میان نگران گل ها هستم
وقتی نگاه به آسمان می کنند..

یادش به خیر آن شب که برای دست های هم نماز می خواندیم
یادش به خیر .. وقتی برای چشم های هم نگاه می کردیم..
وقتی گریه می کردیم.مثل همیشه صحبت گیسوی تو بود..

چقدر دور شده ایم..
حالا معشوق های خیالی سوار وانت های آسمانی میشوند
و مشت ها را گره می کنند برای چشم ها..

نمی دانم ما به خطا رفتیم..یا خطا به ما رفت.
آنچه می دانم این است که
امروز از اینکه کنار شما نیستم
و صدای شما را نمی شنوم
خدا را شکر می گویم..