آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهـره ی خندان شمع ، آفت پروانه شد..
تا چند ساعت دیگر باید بروم..
حرفی نیست..
خداحافظ
بیا که با سر زلفت قرار خواهم کرد..
پ.ن : دلم می خواست شکایت کنم از تو
از این همه چشم به راهی..
خیال می کردم دست های نازنین ات
به دست های کوچک من قد می دهد..
ساده بود دل..
ببین...تمام شد..
این سرنوشت اتاقی تاریک بود
که برای یک روزنه عاشق نور شد..
و از همان شب که چشم های زود باورش
نور را لمس کرد..تاریکی خود را از خاطر برد..
حق داری..نورها همیشه حق دارند
هیچ کس به دل تاریکی ارادت ندارد
اما که گفته اتاق دربسته ای مثل من
دلش به تو خوش نبود؟
چشم هایم گواه..تقدیم تو باد
