اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، کی این آیینه غرق غبار و گرد شد؟

هر چه با مقصود خود نزدیک تر می شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد..

قیصر

 


پ.ن : الحمدلله الذی نور وجه حبیبه..

من وقتی مردم
چشم های تو دیگر زیبا نبود
و آسمان هیچ وقت مثل سابق
آبی نشد.
من وقتی مردم
دیگر شعرهایم کهنه نبودند
و قصه ام پایان نداشت..



خسته ام ..
آدم در ابتدای راه نباید اینقدر خسته باشد
ولی من هستم. مثل بقیه ی نباید هایی که همیشه بودم..

اگر آن صنم
ز ره ستم
پی کشتنم
بنهد قدم
لقد استقام بسیفه
فلقد رضیت بما رضی
..



خوب میدانم..آخرین فرصت است برای نفس های من.
واژه های لعنتی..در من مرده اند.

باید باز هم تو معجزه کنی..
مرده ای مثل من را
حتی پسر مریم هم نمی تواند
برگرداند به زندگی..

ترسم ای دلنشین دیرینه
سرگذشت تو هم ز یاد رود..

آرزومند را غم جان نیست

آه اگر آرزو به باد رود..




پ.ن : مسیر را کوتاه می کنم تا به دست های تو برسم
و تو درست همان گونه که باید هستی
ولی نه آن زمان که دیگر من هستم..

می دانم جایی گوشه ی همین سفر نشسته ای
تا من یکبار هم که شده
محض رضای خدا
با اسم صدایت کنم
و تو بازگردی
به دفتر کهنه ی آرزوهایم..