السلام علیک..

تو حال دلم را ببین و برو...



من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید!

پ.ن : اتصالی نیست
صدای تو را می بوسم..
صدای تو را می بوسم..
صدای تو را می بوسم..

سودای آن ساقی مرا ، باقی همه آن شما...



سبک هستم و نمی ترسم از سرنوشت
و آرزوی مرگ ندارم
زندگی را دوست دارم برای تو
و با دست تو
و ای کاش صدایم رساتر
و دلم صاف تر از همیشه باشد
تا همین دقیقه های مانده را
برای تو باشم ..

دری دیگر نمی دانم . رهی دیگر نمی گیرم..

اما نه چنین زار..

که این بار افتاد



به خیالش دل من
پنجره ی فولاده ..

ذاک دعوای و ها انت و تلک الایام..



نمی خواستم بنویسم
اما انگار ، فرشته های کم حوصله
طاقت قیافه های غفلت زده را ندارند..
اما من
هر بار که گم می کنم خودم را
آرزوهایم را می شمرم..
و فقط به همان ها نمی میرم.
آرزوهای من
تو را-هر چقدر دور-
به من می رسانند
و در حق فاصله ها ظلم می کنند..
و تاریکی ها را نادیده می گیرند..

جغرافیایم عوض شده
آنها را که به من نزدیکند ولی
از تو دورند
دوست ندارم
و آنها را که به من دورند
ولی به تو نزدیک اند.
می پرستم..

آه..دست تو
افسوس که
لطافت بزرگی است
برای زخم های من ..