سرم را نیمه از پنجره بیرون کرده ام
هوا هم انگار بارانی است
عاشق این بلا تکلیفی قبل از بارانم...
چشمانم را بسته ام
در این جاده ی از کودکی آشنا
باد به صورتم می خورد
مثل دستی لطیف
بنان می خواند :

قسم به تار موی تو
که از جهان بریده ام من..

اما
آن اتفاق ساده نیفتاد..

قیصر



پ.ن : شاید از طبقه ی دوم گرفته باشی عکس را.
وقتی هنوز ستون های بنا عریان بود
و هیچ سنگی رو سنگ بنا نشده بود
و آسمان بکر و پنجره باز..
به قول قیصر :
با روزهای ریخته در پای باد
-با هفته های رفته
با فصل های سوخته
با سال های سخت
رفتیم و سوختیم و
فرو ریختیم-
با اعتماد خاطره ای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد..

آن روز
جهان
از جنون من
سبک می شود...

-ملکوت سکوت-



پ.ن : خسته آمده ام خانه.
صدایم گرفته است..
تب هم دارم انگار.
لینک بلاگی را می بینم که
دست نوشته های استاد است
یکی از آدم های نازنین زندگی ام که
حالا خیلی وقت است نبود صدایش و نگاهش
بازیگر زندان هایم شده است
می بینم به این جا لینک داده..
هیچ وقت هم نگفته بود به من که اینجا را دیده حتی.
یا می بیند..
چقدر این محبت های بی جیغ و داد
و عزیزم های بدون تعارف های معمول و مبتذل
به دل می نشیند..چقدر برای استاد دلم تنگ شده..

این را هم گذاشته است گواه...

پ.ن : دل را به غیر زلف پریشان که می برد؟

انما ولیکم الله و رسوله
و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة
و یؤتون الزکاة
و هم راکعون..



عاشقی را که چنین باده ی شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست...

پ.ن : زکاتم ده که مسکین و فقیرم!

تشنه ی یک صحبت طولانی ام...