سرم را نیمه از پنجره بیرون کرده ام
هوا هم انگار بارانی است
عاشق این بلا تکلیفی قبل از بارانم...
چشمانم را بسته ام
در این جاده ی از کودکی آشنا
باد به صورتم می خورد
مثل دستی لطیف
بنان می خواند :
قسم به تار موی تو
که از جهان بریده ام من..
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد..
قیصر
پ.ن : شاید از طبقه ی دوم گرفته باشی عکس را.
وقتی هنوز ستون های بنا عریان بود
و هیچ سنگی رو سنگ بنا نشده بود
و آسمان بکر و پنجره باز..
به قول قیصر :
با روزهای ریخته در پای باد
-با هفته های رفته
با فصل های سوخته
با سال های سخت
رفتیم و سوختیم و
فرو ریختیم-
با اعتماد خاطره ای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد..
