داشتم خاطرات دو سال پیش رو میخوندم
و حسرت می خورم گذشته و حتی آینده را.
نوشته های بچه ها رو می خوندم
..
آدمی که تنهایی را کشف کند
دیگر تن به جمعیت نمی دهد
و خیالش از نبودن ها آسوده می شود.
...
افتاده بودم توی برکه
پر از سنگ و گل
حمیدرضا می گفت :
فکر کردم مردی!
با سر و وضع خیس بهش گفتم :
آدم دوبار نمی میره!
..
کل شی هالک الا وجهه!
یک موی ز زلف کافر تو
غارت گر صد هزار دین دار
آن شد که ز وصل تو زدم لاف
اکنون من و پشت دست و دیوار !
عطار..
پ.ن : هیچ یادم نمی آد تا این حد ناراحت بوده باشم..
قال فعلتها اذا و انا من الضالین
ففرت منکم لما خفتکم..
باید فرار کنم . شاید بیشتر از خودم..
باید فرار کنم..
غرق شدم ..
