داشتم خاطرات دو سال پیش رو میخوندم
و حسرت می خورم گذشته و حتی آینده را.
نوشته های بچه ها رو می خوندم
..
آدمی که تنهایی را کشف کند
دیگر تن به جمعیت نمی دهد
و خیالش از نبودن ها آسوده می شود.
...
افتاده بودم توی برکه
پر از سنگ و گل
حمیدرضا می گفت :
فکر کردم مردی!
با سر و وضع خیس بهش گفتم :
آدم دوبار نمی میره!
..
کل شی هالک الا وجهه!

یک موی ز زلف کافر تو
غارت گر صد هزار دین دار

آن شد که ز وصل تو زدم لاف
اکنون من و پشت دست و دیوار !

عطار..



پ.ن : هیچ یادم نمی آد تا این حد ناراحت بوده باشم..

قال فعلتها اذا و انا من الضالین
ففرت منکم لما خفتکم..
باید فرار کنم . شاید بیشتر از خودم..
باید فرار کنم..

غرق شدم ..

الم تر انهم فی کل واد یهیمون
و انهم یقولون ما لا یفعلون
الا الذین آمنو و عملو الصالحات
و ذکروا الله کثیرا
و انتصرو من بعد ما ظلموا
و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون! 

شعراء
۲۲۵-۲۲۷