-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 تیرماه سال 1385 13:10
پ.ن : مرغ دلم زمزمه سر می دهد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 تیرماه سال 1385 14:07
درد روح ، درد تن را سبک می کند... پ.ن : فقط میخواستم به خودم ثابت کنم...که هرگز خودخواه نبوده ام!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 تیرماه سال 1385 23:02
زخم تن است و شاید بهتر شود دوباره یاران! چه چاره سازم با روح پاره پاره؟ با آن غرور رعنا! ، یارب عنایتی، تا نومید بر نگردد ـ این بار ـ دست چاره! روح مرا تکان داد پیراهن تو در باد ماهت به سجده افتاد! در این شب بهاره در حیرتم چه رازی است در پشت این غم تو ترکیب دلنوازی است: ماه و شب و ستاره چشمان بی گناهت، گاهی زلال مهتاب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 تیرماه سال 1385 02:23
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست گر امید وصل باشد آن چنان دشوار نیست
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 تیرماه سال 1385 20:56
وقتی حصار غربت من تنگ می شود... هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن... " گاهی دلم برای خودم تنگ می شود" گاهی به ترکتازی شعرم خوشم ولی گاهی کمیت شاعری ام لنگ می شود هرچند می شکیبم بر عشق باز هم گاهی دلم اسیر دلی سنگ می شود... # دلم از همه تان گرفته است! همه تان فقط فکر منفعت و جاه طلبی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 تیرماه سال 1385 01:17
-شاید- ندارد- باید- آخر، این شعر در پایان بمیرد با موج میآید به دنیا تا در دل طوفان بمیرد مانند روحی لاابالی هر روز هی بالا و پایین... در فکر این موجم که -باید- درگیر این عصیان بمیرد! از باغ و بستانهای سرسبز؛ چیزی نصیبم نیست- شاید- این ساقه -باید- آخرش در آغوش یک گلدان بمیرد میلی به خوبیها ندارم؛ بگذار برگردم ازاین...
-
نازنین یار
پنجشنبه 1 تیرماه سال 1385 14:13
شبکه سوز نهان شعلهریزد بهجان اینمن و این شور شیدایی ... دیده دریای غم سینه صحرای غم کو دگر تاب شکیبایی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 خردادماه سال 1385 21:31
شکر خدا که اهل جدل هم زبان شدند! باز هم به سوی کعبه ی عزت! روان شدند شکر خدا که گردنه گیران محترم بر گله های بی سر و صاحب شبان شدند شکر خدا که کم کم َ ک از یاد می رود روزی که پشت نعش برادر نهان شدند شکر خدا که مسجد و محراب شهر نیز یکباره -پوست کنده بگویم- دکان شدند! یعنی دوباره دشمن سوگند خورده را با استخوان سینه ی...
-
Morning has broken
دوشنبه 29 خردادماه سال 1385 21:37
این روزها که می گذرد ، هنوز هم حسرت آن لحظات را با خود دارم که وقتی بر حافظ تفالی میزدم آرزویی در پی آن نهفته بود که تنها خود از آن خبر داشتم... صبر ، وقتی ردپای عشق را احساس می کرد تردید ، با مهربانی زانوی شکست ناپذیرش را به خاک پیوند می زد... شیرینی آن زخم زبان های دوستانه کجا و طعم گس این لبخند های عاریه کجا... پ.ن...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 خردادماه سال 1385 23:09
اینجا کسی با خویش نیست یک مست اینجا بیش نیست اینجا طریق و کیش نیست مستان سلامت می کنند... پ.ن : نمی دانم چه می شود که هر وقت این عکس را می بینم یاد این خطوط از شهید آوینی می افتم که : «پرستو را با گرما عهدی است که با بهار تازه می شود! وطن پرستو بهار است و اگر بهار مهاجر است از پرستو مخواه که بماند...» پ.ن : از این...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 خردادماه سال 1385 23:42
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن .... ترک ِمن ِخراب ِشب گرد ِمبتلا کن ! پ.ن : خوشبختانه با کمک بلاگ اسکای وبلاگ را پس از سه ساعت از هک شدن دوباره بدست آوردم. نمی دانم این کاغذهای پاره ی من دنیای چه کسی را تنگ کرده...به هر صورت : به تنگ چشمی آن ترک لشگری نازم که حمله بر من درویش یک قبا آورد...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 خردادماه سال 1385 15:04
...خوبی ساعت زنگ زده اینه که دیگه زنگ نمی زنه چون زنگاشو زده... علی حاتمی - سوته دلان پ.ن : اِنی لستی فی نفسی بفرقِ ان اخطِی ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 خردادماه سال 1385 12:04
خدا را کم نشین با خرقه پوشان رخ از رندان بی سامان مپوشان !
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 خردادماه سال 1385 15:07
زنان قدیمی از شقیقه های شعله ورم طناب دار می بافند و چهار پایه را به دست ِلب های تو از زیر پایِ روحم می کشند! آونگی می شوم میان مشرق و مغرب و خنجر خانگی سر از اسرار ِکتف برهنه ام در می آورد! سید حسن حسینی یادم بماند :به هیچ چیز دل بستگی ندارم حتی به همین اشک های تو که باورم می شود. حتی همان نگاه برشته و سرخی که مدام...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 خردادماه سال 1385 23:40
من بهش می گفتم : بامزی حتی اسمش رو هم نمی دونستم فقط از ته خنده های خیلی قشنگش خوشم میومد. می گفت : چرا می گی اینو؟ گفتم: ته خنده هات خیلی شبیه... می گفت : این خنده نیست...تعارفه. گفتم: هر چی هست خیلی قشنگه... یکبار بیشتر کنار هم ننشستیم نمی دانم فکر کنم کلاس محاسبات عددی بود البته فرقی هم نمی کند من تقریبا در هیچ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 خردادماه سال 1385 21:14
گر من آلوده دامنم چه عجب همه عالم گواه عصمت اوست...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 خردادماه سال 1385 19:35
عرش ، فرش ِصادرتی است! شیطان -چون نقش های قالی کرمان- شکفته و شاد است! و فرشتگان مقرب کنار خیابان کائنات کوپن های باطل شده ی فضیلت را -هم رقم- خریدارند! سید حسن حسینی پ.ن ؛ امروز تنهایی ِاتاقم ، میزبان یک میهمان آسمانی بود که ناخوانده عزیزش داشت... پ.ن : اشتر به شعر عرب...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 خردادماه سال 1385 23:38
بسم الله الرحمن الرحیم وان کادوا لیفتنونک عنِ الّذی اوحینا إِلیک لتفتری علینا غیره و اذا لاتخذوک خلیلا ولولا ان ثبتناک لقد کدت ترکن إلیهم شیئا قلیلا نمی دانم چرا! همیشه تاوان این جرم خود را پرداخته ام... ماه ها پیش وقتی از همکار فاسدی جدا شدم معلوم گردید که یک جمله رشته ی اعصابش را به هم ریخته بود.گویا به او گفته...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1385 11:30
من از آنِ لبخندهای نگرانِ تو ام! و هیچ حسی جز انگشتان تو تقدیر زودباورم را ورق نمی زند!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 خردادماه سال 1385 20:48
این روزها بارها و بارها خود را ملامت می کنم... و تو : آرام... آرام...سکوت می کنی واژه واژه سکوتت را می شناسم که ترجمان سینه سینه حرف است و پیاله پیاله اشک که می ریزی پشت پای خاطرات شیرینی که نیامده رفتند، همانطور که خودت را به باور می زنی که حکمتی هست... این روزها بارها و بارها خود را ملامت میکنم... بگذار پیامبر عشق،...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 خردادماه سال 1385 07:40
دریای عشق را به حقیقت کنار نیست ور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست صاحب دلی نماند در این فصل نوبهار الا که عاشق گل و مجروح خار اوست دانی کدام خاک بر او رشک میبرم آن خاک نیکبخت که در رهگذار اوست گر دیگران به منظر زیبا نظر کنند ما را نظر به قدرت پروردگار اوست...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 خردادماه سال 1385 23:18
ظلمت نفسی...
-
آن روز ، جهان از جنون من ، سبک می شود...
پنجشنبه 11 خردادماه سال 1385 17:59
دستت مثل استعاره های سرخ قدیمی از پاسخ من طفره می رود اتصالی نیست صدای تو را می بوسم روی نسیم های محال و شبانگاهم لبریز از حسرت صدایی است که عطر اجابت داشته باشد... من از تبار قطره های محال اندیشم و آرزوی اقیانوس های معطر را در سرم می پرورم چه خشکسالی غریبی مچاله ام کرده است! سید حسن حسینی پ.ن : ما شبی دست بر آریم و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 خردادماه سال 1385 23:40
دلم میسوزد از باغی که میسوزد...
-
!!!One lives in the hope of becoming a memory
چهارشنبه 10 خردادماه سال 1385 11:35
شرمش از چشم می پرستان باد ، نرگس مست...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 خردادماه سال 1385 21:20
بهار را دنبال می کنم... به دست های تو می رسم! (سید حسن حسینی) پ.ن : محبت ، لیاقت می خواهد که من ندارم!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 خردادماه سال 1385 11:23
دل ما هم گاه گاهی تنگ میگردد... خوش به حال روزگار ر ر ر ر پ.ن : "کلما شغلک عن ربک فهو صنمک... وبلاگ هم میتواند بت شود!"
-
بیچاره دل ، که هیچ ندید از گذار عمر...
یکشنبه 7 خردادماه سال 1385 23:50
چشمانم را بسته ام. تصویرهایی از آن خانه ی دوست داشتنی کودکی گرفته تا این «میان آسمان و زمین»... تصویر خنده های شیرین و به یاد ماندنی و گریه های داغدار و فراموش نشدنی و غصه های به دل ماندنی... یکدفعه صدای آهنگ تمام خیالات را می شکافد که : یک شـب آخر دامـن آه سحــر خواهم گرفت داد خـــود را زان مــه بـیـــدادگـر خواهم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 خردادماه سال 1385 10:49
. . . که دردت کام ِدل باشد ، غمت آرام ِ جان . . . پ.ن : نذر ِ لبخند ِ تو می گریم . . .
-
السلام علیک حین تقوم...
جمعه 5 خردادماه سال 1385 12:23
پس از چندین شکیبایی ، شبی یارب توان دیدن که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت... تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت...