-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 مهرماه سال 1385 07:40
گل که در باغ شکفت گفتنیهای معطر را گفت. گل که در باغ شکفت میتوان گفت که این جنس لطیف باید از پنجره ی باد به اقصای بلاد هیچ صادر نشود؟ مثل این است که: آدم ـ آدم؟ ـ روی یک تکه مقوا بنویسد که: زمین برهوت باید اصلاً به خیال دهن تب زده اش طعم باران متبادر نشود! و بکوبد وسط قلب کویر. گل که در باغ شکفت گفتنیهای معطر را گفت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 مهرماه سال 1385 23:32
دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاری چو بیند دست در آغوش مستان سحرخیزت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1385 23:18
ای که مهجوری عشاق روا می داری... پ.ن: یادش بخیر باد ساقی مسکین نواز من...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 مهرماه سال 1385 23:57
خوبا ! غزلا ! سنگ دلا! باده لبا!...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 مهرماه سال 1385 08:05
سمع الله لمن حمده... پ.ن:سحر ها و افطارها اینجا لذت غریبی دارد هنوز آنقدر خودخواه نشده ام تا کمی دلم برای خودم بسوزد! تا چشم توان دیدن دارد ظلمت است و تاریکی. دریغ از یک چراغ روشن... گاهی دعای سحر چنان فضای اتاق را در بر می گیرد که هیچ دلتنگی برایت باقی نمی گذارد!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 مهرماه سال 1385 15:35
گنجشکهای خیس با دستهای کودکان شهر پیوند غمگینانهای دارند! شعری گر داری توی قفس بگذار زیر درخت آسمان پروازهای مرده بسیارند...!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 مهرماه سال 1385 15:16
باران می بارید باران های اینجا همیشه بی حوصله است. افطار دیروز را مهمان خیس متروی پاریس بودیم در میان چشم هایی که تلاش می کردند نشان دهند که کنجکاومان نیستند... میان شرمندگی و سرگیجه و سرفه و صدای باران ، مدام خود را ملامت می کردم که چرا حامد را میان آن همه اوباش تنها گذاشتم..
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 مهرماه سال 1385 07:43
اللهم انی اسئلک من جمالک باجمله و کل جمالک جمیل...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 31 شهریورماه سال 1385 21:35
وقتی که خیال بود و تشویش نبود یکرنگی من مصلحت اندیش نبود با چند خط ساده و رو راست، دلم نقاشی کودکانه ای بیش نبود... پ.ن: این گونه است ماه... پ.ن: قدری بخند که باغ از نسیم پُر شود قدری بتاب در پنجره! پ.ن : می گفت: می خواهم به جایی بروم که کسی مرا نشناسد گفتم: بیا اینجا ! من آنجا هستم! . .. هر چند که سال هاست آن جا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 شهریورماه سال 1385 14:55
اسئلک حبک و حب من یحبک...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 شهریورماه سال 1385 20:07
اتفاقی نیست این اقاقیای دگرگون را بردار و با حوصله ی تمام پرپر کن! بگذار برف دست های تو آرام بخش طوفان در به دری ها شود! آمین! پ.ن: خوبیه اینجا به اینه که...از هیچ کس توقعی نداری! اینکه بین ۲۰ نفر از کشورهای مختلف رای بیاری...اینم مهم نیست. مهم اینه که بدونی دلت دیگه دست خودت نیست...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 شهریورماه سال 1385 00:25
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد... وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت هم تواند کرمش داد من غمگین داد... پ.ن : حکایت شب هجران... پ.ن : کاش آنقدر مطمئن نبودم! همیشه چشمانم را از نگاه های آسمانی پنهان میکردم و رازداری را به صراحت آغشته ... تا « درد مثل نیلوفر ، تنه ی نامم را بلعید!»...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 شهریورماه سال 1385 21:47
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم... پ.ن : الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 شهریورماه سال 1385 22:57
یه آسمون شرجی ، یه بغض بی اراده... از انگلیس به بلژیک !!! سر از دهات های سرسبز درآوردیم! خیلی بد گذشت... تمام هفته را مسافرت آموزشی! بودیم. اینجا فقط شب هایش قشنگ است وقتی می فهمی هیچ کس جز خدا صدایت را نمی شنود... گریه های قدیمی هم اینجا شرجی شده اند اما دلم شاد است... خیلی شاد..گاهی احساس می کنم اینجا خدا خیلی بیشتر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 شهریورماه سال 1385 16:52
مضطرب حال مگردان من سرگردان را... پ.ن : دیروز رفتیم جشن نیمه ی شعبان در خانه ی فرهنگ ایران در پاریس! ساز و آواز گروه سایه. به شوخی به بچه ها می گفتم اگر ساواک قرار بود مراسمی بگیرد بهتر برگزار می شد! پ.ن : قرار بود ننویسم اما اینجا هم آدم هایی هستند که آدم را از خودش نا امید می کنند... دیروز وقتی برگشتم خانه خجالت زده...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 شهریورماه سال 1385 21:49
با که گویم که بگوید سخنی با یارم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 شهریورماه سال 1385 22:36
قرار است خودم کوچک شوم ، خانه ام بزرگ! سلول انفرادی ام درندشت!!! پ.ن : غم های روزگاران . . .. . دل تو ز دلم خبر ندارد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 شهریورماه سال 1385 22:50
نازنینا ! نظری کن! منم این خسته ی راهت شرر افکنده به جانم صنما برق نگاهت!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 شهریورماه سال 1385 23:44
در من کودکی است که با تکان گهواره بیدار می شود! نترس! مرا به نام همیشه ات بخوان! صدایت بوی بهشت می دهد! من از نفس کودکی هایم سبز می شوم های ...که این روزها ریه هایم را رخوت غلیظ پر کرده است ولی باز هم هر روز شب که می شود ، طنین آیه الکرسی هایت روی تمام سیاهی فضا می چکد و تا صبح زمزمه ات می کنم... من هنوز بوی خاک شلمچه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1385 19:26
همسایه ی من از قضا دختری مسلمان از کشور موریتانی است!!! زندگی در پاریس با این شرایط (محجبه بودن و سیاهپوست بودن) هنر مردان خداست!!!! و البته گاهی تنفس عادی وقتی بوی یه غذای موریتانیایی (!) در فضا می پیچد خود خلق نوعی حماسه است!
-
پایانی دوباره
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1385 09:57
محرم راز دل شیدای خود کس نمی بینم ز خاص و عام را با دل آرامی مرا خاطر خوش است کز دلم یکباره برد آرام را ... پ.ن : تو به حال دل من ، هیچ دلت می سوزد؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 تیرماه سال 1385 13:44
سخنی بگوی با من ، که چنان اسیر عشقم... پ.ن : هدف از زندگی غرق شدن در طراوت نگاهی است که مهربانی آن هرگز کهنه نمی شود...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 تیرماه سال 1385 17:46
لقد ابتغوا الفتنة من قبل وقلبوا لک الامور حتی جاء الحق وظهر امر الله وهم کارهون . ومنهم من یقول ائذن لی ولا تفتنی الا فی الفتنة سقطوا وان جهنم لمحیطة بالکافرین ان تصبک حسنة تسوهم وان تصبک مصیبة یقولوا قد اخذنا امرنا من قبل ویتولوا وهم فرحون قل لن یصیبنا الا ما کتب الله لنا هو مولانا وعلی الله فلیتوکل المومنون قل هل...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 تیرماه سال 1385 19:11
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 تیرماه سال 1385 19:11
اگر امانتی در من بود عمود بر اشرف مخلوقات!!! به صلیب آویخته شد دو حفره ی عمیق از سوزن های ته گرد کف دستم را متبرک کرد! و درد مثل نیلوفر تنه ی نامم را بلعید… سید حسن حسینی
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 تیرماه سال 1385 20:03
گفتی مرا که چونی - در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما- زین طعنهها گذر کن گفتی مرا به خنده : خوش باد روزگارت کس بیتو خوش نباشد- رو قصه ی دگر کن گفتی ملول گشتم - از عشق چند گویی آن کس که نیست عاشق ، گو: قصه مختصر کن! پ.ن : من قرار بود پنجره ای باشم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 تیرماه سال 1385 18:07
وما تنقم منا الا ان آمنا بآیات ربنا لما جاءتنا ربنا افرغ علینا صبرا وتوفنا مسلمین...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 تیرماه سال 1385 13:23
باز هم پروانه ی من این دل دیوانه ی من سوی تو پر می کشد! با خیال شمع رویت داغ این سوز نهان را تنگ در بر می کشد... پ . ن : به صداهای دور گوش می دهم، از دور به صدای من گوش می دهند من شعر را از حقیقت پیشانی تو در می یابم! آتشی ز کاروان جدا مانده...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 تیرماه سال 1385 14:06
شب چه دشوار و بلند ، وقتی از هم نفسان خانه تهی است... پ.ن : باد سر ظهر مزه ی شن میداد. بر ساحل سرد دریاست که پیر میشود موج به موج! پ.ن : دریا به پریشانی خود مشغول است... چون موج که میآید و بر میگردد سودای رسیدن است در هر نفسم. ای آبی مست! کی بستر خاک را تهی خواهی کرد؟ پ.ن : هوا لطیف است و پاک، خطر نزدیک و جان...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 تیرماه سال 1385 13:34
نامـش به لـب اهـل نیــازست علی بـر خلوتـیان محـرم رازست علی در مسجد کوفه چون شهیدش کردند گفتــند: مگر اهـل نمازست علی؟