به بغض در گلو پیچیده سوگند !



پ.ن : دارم در خودم غرق می شوم..

به قول سید :

اگر چند قحط گل است و نسیم
به لب گر چه مشکل نفس می رسد
فراوانی است و فراوانی است
به هر مرغ ..چندین قفس می رسد!

پ.ن : درست یادم نیست
تو دست مرا رها کردی
یا من دست خودم را . .
درست یادم نیست..
فقط میدانم وقتی گم می شدم
لابلای جمعیت
آرام و بی هیاهو
دنبالم می گشتی..

میدانم که صدای شکسته ام را می شنوی
و خوب میدانم که نشنیدن گناه من است..

من را پیدا کن..
گم شده ام..
بی خاطره ات..

how is everything without you

بگذار سر به سینه‌ی من، تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده‌ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه‌ی من تا بگویمت:
اندوه چیست..
عشق کدام است..
غم کجاست..
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته‌جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست..

دل‌تنگم آن‌چنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با من ات..

تو، آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه‌چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوش‌خند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه‌ی شراب


بیمار خنده‌های توام، بیش‌تر بخند!
خورشید آرزوی منی، گرم‌تر بتاب!



پ.ن : شاید باور نکنی چند بار این آهنگ را گوش داده ام و
سرم را گذاشته ام روی کتاب..
مگر خیال خوشی از دور به چشم آید
اما افسوس ..
این بیدلی ها دسترنج سرنوشت است..

بی قراری ها برایم مثل همین تک تک ساعت شده است
که اول ها نمی گذاشت بخوابم..
متنفر بود از من..از این شب آرام..
اما بعد ها کم کم با هم رفیق شدیم..
بعدها که خوب خاطرم آمد
تک تک لحظه ها را ..

پ.ن : بگذار ..

من از تو با همه گفتم که گریه بگیرم 

من از تو با تو نگفتم که در تو بمیرم...

دل من ز غمت فغان بر آرد..



پ.ن :  فتلک-والله- النازلة الکبری
و المصیبة العظمی
لا مثلها نازله
و لا بائقة عاجلة..*

و این به خدا بزرگ ترین مصیبت هاست
و مصیبت سترگ
که پیش آمدی بزرگ تر از آن نیست
و هیچ بلای جان گدازی در این دنیا
به پای آن نمی رسد..

* حضرت زهرا (س)

پ.ن : داشتم داخل کتابخانه ترجمه ی سنن ابن داوود
را می دیدم ..چشمم خورد به اینجا که
حضرت زهرا (س) حتی به روایت اهل تسنن
از مرگ خود به فاصله ی نزدیکی بعد از رسول خدا
بوسیله ی پیامبر در لحظات آخر عمر آگاهی یافته اند..

پس علت این همه اصرار و دلسوزی
برای فدک..برای ولایت امیرالمومنین چه بود..
 
آیت الله بهجت جایی گفتند :
علت همه ی بدبختیهای ما این است که
در آن روز که باید
ولایت را به دست صاحبش ندادیم..

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کند
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم!

من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها
توبه از می ، وقت گل ، دیوانه باشم گر کنم

عشق دردانه ست و من غواص و دریا میکده
سر فرو بردم در آنجا .. تا کجا سر بر کنم؟

عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار
عهد با پیمانه بندم ...شرط با ساغر کنم

من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست
کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم !

عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه ی کوثر کنم

دوش لعلش عشوه ای می داد حافظ را ولی
من نه آنم کز وی این افسانه ها باور کنم...

پ.ن : ...
مثل آدمی هستم که در بیابان
تشنه و سرگشته
دنبال آب می دود
اما دریغ از حتی خیال یک سراب..
یک سایه..
یک نفس ..

پ.ن : به حمید می گویم : نوشته های آدم ..مثل خودش نیستند..
می گوید : اتفاقا..آدم مثل خودش نیست..
نوشته های آدم هستند که مثل خود آدمند..