مرا نصیب غم آمد
به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم
محبت تو گزیدم..
پ.ن : روزگار زیاد باهوش و استعداد نیست
اما حافظه ی عجیبی دارد..
خوب هم می داند که کجا به یاد بیاورد..
پ.ن : به دو زلف یار دادم دل بی قرار خود را
چه کنم..سیاه کردم همه روزگار خود را..
بهار را دنبال می کنم
به دست های تو می رسم..
شب عاشقیست یارا...
بنشین برابر من ..
نشسته باز دلم پشت درب بسته ی آنجا..
پ.ن : باید راز نهفته ای باشد ...
آنها ..همه نام تو را بر لب داشتند..
آنها که دوستشان می دارم..
پ.ن : به حمید می گویم :
بعضی ظاهرا سنی ها ..از ما واقعا شیعه تر هستند..
نذر لبخند تو می گریـم..
و تو از من می گذری
به سمت شادمانی ها عاریه
...
نذر لبخند تو می گریـم..
پ.ن : من گدای.. که باشم که دم زنم ز لبت..
پ.ن : یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و ..خدا با ما بود!
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما..
پ.ن : به خاطر همه ی کسانی که بدون دلیل دوستم دارند
از خدا ممنونم..
و قل رب اغفر و ارحم و انت خیر الرحمین
هم روی تو را طاقت دیدار کم است
هم چشم مرا جرات این کار کم است
من کمتر از آنم که تو را درک کنم
آگاهی من ز عشق بسیار ، کم است..
قیصر
پ.ن : نگاه کن..بعضی شعرها واقعا بغض دارد
و یکی لابلای کلمات گریه می کند...
یک لحظه شبی غافل از آن ماه نباشید
شاید که نگاهی کند آگاه نباشید..
ببین...دیگر اینقدر رسوا شده ام
که گریه هایم را نمی توانم پنهان کنم..
من برای دست های تو زنده ام
و با صدای تو نفس می کشم..
من مرده بودم بدون تو
و حالا زندگی را دوست دارم
و درد را..
و ذره ذره ی این خیال دور را..