-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1386 18:42
اینجام نمیشه گریه کرد ؟؟؟؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1386 18:29
باید از آنچه رفت می نوشتم... اما نمی دانم چرا اینقدر کم حوصله شده ام. شاید باور نکنی که گاهی صبح که شب می شود تمام دل خوشی ام به خاطرات قدیمی است و لذت خفیف و شیرینی که زیر زبانم می ماند... می خواهم بروم به تمام اینها...تمام آنها که از آرزوهایشان کاخی ساخته اند با ستون های ضخیمی از لذت و فراموشی می خواهم بروم.. به همه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اردیبهشتماه سال 1386 22:57
فقط یکبار خوشحال بودم، روزی که زیر یک چتر ایستاده بودم. آنتوان چخوف بیا و از گوشه ی خیابان زندگی ام بردار... مسافرت تنهایی هم احوال خودش را دارد... دلم می خواهد به خیلی چیزها فکر کنم... گفتم که پیر شده ام ! آخر خاطراتم زیاد شده اند دلم می خواهد به شبی فکر کنم که اتاقی را که هر شب با صدای وحید می خوابیدم و با صدای...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1386 02:27
معرفت درّ گرانی است ، به هرکس ندهند پر سیمرغ قشنگ است ، به کرکس ندهند... « ای پرسش سترگ! در من مپیچ و بوسه به مفهوم من مزن! » پ.ن : دنیا به نگاه هایی دل بسته است که رفتنی اند اما می مانند... به چشمانت خیره می شوم تا گذشته ی حیرت آور خود را دوباره تازه و پر نشاط مرور کنم به قول سعدی : « مدعی در گفت و گوی و عاشق اندر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1386 01:37
« این روزها شادمانی می فروشم و شرف!!! و پارس سگ از دیواره ی خلوتم نشت می کند! دشمنان دیرین شبانه می خوانندم و سلام های من بوی جذام می دهد ...» سید حسن حسینی در ملکوت سکوت پ.ن : یکی از خوبی ها سید این است که همیشه یک جمله در وصف حال خودت پیدا می کنی در توصیفاتش...! پ.ن : همراه من مباش که حسرت برند خلق در دست مفلسی چو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1386 18:47
پیر شده ام... خاطراتم زیاد شده اند. امتحان دارم درس هایم تلنبار شده اند شادی هایم برای تفریح به مرخصی رفته اند دوست هایم برای شادی... «فکری برای دوزخ امروزمان (سوم اردی بهشت) بکن ارزانی تو باد -فردا- بهشت من! » پ.ن : ایران رفتنم نکو بود و از بهارش پیدا ! به محض نشستن هواپیما برای موبایل مرده ام پیغامی ناشناس آمد که :...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1386 14:51
یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود ...
-
مست است یار و یاد حریفان نمی کند...
دوشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1386 02:41
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید! خواهشی دارم از تمام آنها که گاهی این سطرها را می خوانند... یا نمی خوانند. دل آرام - برای من - این روزها تنها یاری است که بی محابا و با حوصله حرف هایم را می شنود. و سکوت می کند و من دلم خوش می شود که یکی می فهمد تمام این واژه ها را که بی هیچ ترتیبی فرو میریزند بر...
-
چند قطعه برای نشنیدن!
یکشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1386 11:55
¤ خبر تازه ای که نیست می خانه ها شلوغ است و عاشقان ، شناسنامه به دست به مقابل نشسته اند! و هیچ میز خالی بدون وقت ازلی پیدا نمی شود! خبر تازه ای که نیست... ¤ آن شیر ژیان ! قصه ی ما پدرش سلطان بود مادرش روباه است! ¤ یاد اوون روزا به خیر ! یاد اوون وقتی که حتی سینوس زاویه ی فکر تو هم -گاه گاهی- بیشتر از یک می شد!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1386 01:28
«همه کمبود محبت دارند! همه حتی آن شن آن کشتی آن دریا ! شن در اندیشه ی پاهایی ست که موافق باشند در جهت های مخالف با هم... بادبان در دل پاره ی خود حسرت قایق دارد... قایق سرگردان حسرت باد موافق دارد ! موج دریا با خود می گوید گر نباشد کشتی چه کسی می فهمد من تلاطم دارم! همه کمبود محبت دارند...» پ.ن : من دلم می خواهد - مثل...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 اردیبهشتماه سال 1386 02:08
دل من هست از این بازار ، بیزار! پ.ن : خارج از ایران زندگی کردن رو به خیلی ها توصیه می کنم: -به ایرانی هایی که با تعریف عمه و خاله مهندس و با شب های امتحان و یا بعد از امتحان! نابغه شدند! - به کسانی که عرق خوردن در خلوت ، زیاد به دلشان نمی چسبید! - به اونایی که به زور خانواده همون دستمال گل گلی که روی سرشون می انداختن...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 فروردینماه سال 1386 19:50
سبحان الذی یعذب عباده بالنعم... « نه آسمان در چارچوب پنجره می گنجد نه دریا در چارسنگ حوض و نه جنگل در چاردیوار باغ... شرابی دیرینه خم را می شکند و سر می رود از لب جهان! چنان بی کرانه ای که هر ستایشی محدودت می کند » پ.ن : اگر جای عمران صلاحی بودم می گفتم: نه آسمان در چارچوب پنجره می گنجد نه دریا در حوصله ی سنگ! و نه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 فروردینماه سال 1386 01:05
شدم آب از خجالت وای بر من ... که تو لب تشنه بر ما میهمانی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 فروردینماه سال 1386 02:07
هر چند بهار هم حرف تازه ای ندارد هر چه باشد با این همه نسیم گاه و بیگاه چشمانت را گرم می کند برای ورزش صبحگاهی! به - سید - حسودی ام می شود! و اینکه قدرت این را ندارم که چندان عاشقانه برایت بنویسم ... ساده و محکم! به روایت کبود بازوانت !.. . « اما مادرم بشارت جبرئیل را در لبخندش پیچید و آسمان را مثل قدحی نیلگون روی سر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 فروردینماه سال 1386 14:20
به قول سید حسن حسینی : هیچم و از هیچم واهمه نیست!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 فروردینماه سال 1386 14:36
برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت ، سوخت جور شاه کامران گر بر گدایی رفت ، رفت گر دلی از غمزه ی دلدار باری برد ، برد گر میان جان و جانان ماجرایی رفت ، رفت پ.ن : از سخن چینان ملالت ها پدید آمد ولی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 فروردینماه سال 1386 00:56
بیا ای بهـــار دل فاطمه (س).... وقت برگشت به پاریس حسی در دلم است خلاف اینکه میدانم تمام دلخوشی هایم را جا گذاشته ام... میدانی! به خدا قول داده ام زندگی ام را خالص کنم و تمام حسرت های تباه مادی را در دلم بخشکانم و از نور السموات و الارض لبریز شوم... شاید تمام دلخوشی کوچکی که با غم این لحظات آخر همراه شده در همین است...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 فروردینماه سال 1386 23:44
مِی فروشی گفت : کالایم مِی است رونق بازار من ساز و نی است من خمینی دوست می دارم که او هم « خُم » است و هم « مِی » است و هم « نی » است! ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 فروردینماه سال 1386 23:49
گفتی : « به تو گر بگذرم از شوق بمیری !» قربان قدت ! بگذر و بگذار بمیرم ! هر زخم زدی حسرت زخم دگرم بود این بار نمردم که دگر بار بمیرم ! حضرت شهریار...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 فروردینماه سال 1386 21:07
حرفی نمی زنی ، از عشق از چیزهای معمولی می گویی از سردی هوا از باران از حال بچه ها می پرسی! از یاران ... نه صحبت از نسیم نه صحبت از بهار و گل یاس می کنی با این همه ؛ احساس میکنم که تو احساس می کنی...! عمران صلاحی خیلی روز خوبی بود... خیلی از دوستان و هم کلاسی ها را دیدم! باورم نمیشد هنوز هم دوستم داشته باشند! بعدا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 فروردینماه سال 1386 20:04
اشهدک یا مولای... ~ به قول عمران صلاحی : بر سرش چتر گرفتم دیدم : او خودش باران است... ~ دلم برای همین وسوسه های بارون زده تنگ شده بود... مثل کتاب ها که با نام تو آغاز می شوند عشق با وسوسه شروع می گردد و صفحه به صفحه ورق می خورد اما کهنه نمی شود... ~ روز عجیبی بود...خیلی ها را دیدم خیلی هایشان را خیلی هایتان می شناسید...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 فروردینماه سال 1386 15:06
راستش را بخواهی این خانه بی حمید و وحید دیگر برای من مزه ی همیشه را ندارد... این اتاق ... چشمانم را بسته ام و صدای بنان است که می خواند : مجنون تر از مجنون منم من زیبا تر از لیلا تویی تو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 فروردینماه سال 1386 19:02
گر چه پیدا برد ، دل از دست من آمد و بر جان من پنهان نشست چون مرا تنها بدید آن ماه روی * گفت تنها بیش از این نتوان نشست! چون ز جانان این سخن بشنید جان خویش را درباخت و ، سرگردان نشست *در حکم آن بنده ی خدا ! که وقتی بر ماه قدم گذاشت و به زمین بازگشت در یک مصاحبه ی مطبوعاتی تاکید کرد که نتوانسته است خدا را مشاهده کند! ما...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 فروردینماه سال 1386 02:11
قال هذا من فضل ربی لیبلونی أشکر ام اکفر و من شکر فانما یشکر لنفسه... پ.ن : باز هم خدا به من لطف کرد و من در برابرش کوتاهی کردم... جناب صائب از آن دسته شاعرانی هستند که در این جور مواقع × خیلی به درد می خورند : بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند! × غرض آنکه دیشب با حسین به عنوان شب آخری...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 فروردینماه سال 1386 22:55
مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم... پ.ن : «دیرم شده است شوق رفتن پرنده ی مبهمی است با صدایی دود گرفته...»
-
در ملکوت سکوت(۳)
شنبه 4 فروردینماه سال 1386 15:01
« دور از تبارم روزی روی دست های مرگ می بارم! و آسمان نفسی می کشد به راحتی!... و چراغی سوختن را فراموش می کند! و صدایی دود می زند و خیابانی پر از سیاهی ِ حسرت می شود!... یک روز ، شب که می آید به ماه می نگری و صدای دیروزی ام را آه می کشی و بر لوح مزارم «هرگز ! » در باد می تابد تا ابد! ... » پ.ن : اصولا ما ایرانی ها آدم...
-
در ملکوت سکوت(۲)
جمعه 3 فروردینماه سال 1386 11:06
«خورشید از فراز سرم به شکلی کنایی می تافت چند قرن آن طرف تر درست رو به روی حسرت های من زنی پشت به آینه چون تیغی برهنه نشسته بود و گیسوی سپری شده اش را در باد می بافت!» پ.ن : دلم نمی خواهد چیزی بنویسم که دل خوشی های موروثی و باستانی ! را در ابتدای این « چروک سوم» بر پیشانی سال جدید خدشه دار کنم! خوشحال باشید! ولی بد...
-
در ملکوت سکوت...
دوشنبه 28 اسفندماه سال 1385 03:05
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال... گلبن عیش می دمد ، ساقی گلعذار کو باد بهار می وزد ، باده ی خوشگوار کو هر گل نو ز گلرخی یاد همی دهد ، ولی گوش سخن شنو کجا ، دیده ی اعتبار کو حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا دست زدم به خون دل ، بهر خدا نگار کو... « تو را از...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 اسفندماه سال 1385 03:42
« دنباله ی نیمه شب را می گیرم. صد متر آن طرف تر مزار شهدای هویزه است. سرمای هوا آنقدر هست که لب هایم بلرزد اما گمان نمی کنم که از سرما باشد. جلوتر که میروم می بینم بعضی از بچه ها با شهدا خلوت کرده اند. آنقدر خجالتی هستم که جلوتر نروم و از همین گوشه با شهدای هویزه درد دل کنم. من هرگز به قبرستان بقیع - این داغ همیشه بر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 اسفندماه سال 1385 15:53
کجایند مردان بی ادعا ... « من هرگز اجازه نمی دهم که صدای حاج همت در درونم گم شود، این سردار خیبر، قلعه قلب مرا نیز فتح کرده است. .»