-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 بهمنماه سال 1385 02:01
قدر عشقت را ندانستم ، شدم مشغول خویش... السلام علیک یا ابا عبدالله... مهمونات دارن میان آقا! اما من ... السلام علیک یابن امیر المومنین و بن سید الوصیین السلام علیک یابن فاطمة سیدة نساء العالمین السلام عیک یا ثار الله و بن ثاره... خدایا ! چقدر دلم دل های پاک آدم های بی ادعای خالصی رو می خواد که از تاریکی صدای گریه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 بهمنماه سال 1385 17:47
فلما لم یبق معه الا اهل بیته ، خرج علی بن الحسین (ع) و کان اصبح الناس وجها و احسنهم خلقا -فاستاذن اباه فی القتال فاذن له زمانیکه کسی جز اهل بیتش با او (حضرت اباعبدالله الحسین (ع) ) نماند علی اکبر (ع) از پدر بزرگش اجازه گرفت و حضرت به او اجازه فرمودند. ثم قال : « اللهم اشهد ، فقد برز الیهم غلام اشبه الناس خَلقا و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 دیماه سال 1385 21:36
و فدیناه بذبح عظیم... (صافات -۱۰۷) و تو میدانی که عشق قربانی می طلبد... و عطش - این رمز همیشه ی عشق- رو در روی هر صحرای بی انتها برای سلامتی باران نماز می خواند! ----- « امشب به زیارت نواحی فریاد تو آمده ام و لبانم سربلند اعتراف می کنند : اگر گلوی تو نبود عقل این حنجره هرگز به فریادهای بلند قد نمی داد اگر گلوی تو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1385 01:50
به شکل صدایی رسا در چشم خاموش من می نشینی و پیش پای مردمان چون مائده ای دیدنی فرود می آیی و از ذهن فرشتگان مردد شادمانه می گذرد : انبان آفرینش هنوز از ترانه های تازه تهی نیست ! سید حسن حسینی پ.ن : ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 دیماه سال 1385 02:30
- یکی از تفریحات اخیر اینه که به این دوستم که از نیجریه قدم رنجه فرمودن به اینجا و در گیرنده های سیاه و سفید به صورت برفک دیده می شن (خدایا توبه!) یاد دادم میگه : فروغ بابا ! مربا بده بابا ! - سر کلاس از استاد یه سوالی پرسیدم استاد فرمودن : اینی که گفتی سوال بود یا جواب بود؟! می خواستم جواب بدم که: قل مراد داره می...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 دیماه سال 1385 01:02
سرخوش ز سبوی غم پنهانی ِخویشم چون زلف تو سرگرم پریشانی ِ خویشم در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش چون آینه خو کرده به حیرانی ِخویشم لب باز نکردم به خروشی و فغانی من محرم راز دل طوفانی ِ خویشم یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی عمریست پشیمان ز پشیمانی ِ خویشم از شوق شکرخند لبش جان نسپردم شرمنده ی جانان ز گرانجانی ِ خویشم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 دیماه سال 1385 14:49
سعی کن عظمت در نگاهت باشد! نه در این make-up مزخرفی که هر روز استفاده می کنی! پ.ن : اسکار وایلد یه فراز عجیب داره که به نظر من فهمش خودش یه مرحله از عرفانه : It is better to be beautiful than to be good But... it is better to be good than to be ugly پ.ن : یه بازی خودتون خلق کرده این به این صورت که هر روز یکی ازبچه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 دیماه سال 1385 20:37
به جای همه گل ها ، تو بخند... من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 دیماه سال 1385 01:48
در عملیات بدر آقا مهدی پشت بیسیم گفت: احمد بیا کنار دجله اینجا جای بسیار عالی است، اگر نیایی اینجا دیگر یکدیگر را نمی توانیم ببینیم.. اگر نیایی...* دلم گرفته است... صدای قدم های پی در پی و نسیم خنکی که به صورت میزند آنقدر تصویر و خیال در سرت می آورد که ... انگار همین دیروز بود که با حمید و وحید صبح زود از خواب بلند...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 دیماه سال 1385 00:04
اخیرا متوجه شده اید که : هر زمان که هیجان خونتان از مرز بحرانی کمتر می شود میتوانید برای مدتی ضدحال باشید و بر آن پافشاری کنید تا حالتان کم کم بهتر شود! مثلا به استادتان که تازه از تگزاس رسیده و و این را شما از حالت جت لک و خمیازه های وسیعش فهمیده اید در نخستین برخورد این کلام اسکار وایلد را ( که در بچه گی عاشق نوشته...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 دیماه سال 1385 15:09
در مذهب ما ، باده حلال است ولیکن بی روی تو ای ماه دل افروز حرام است! پ.ن : یه ترجمه انگلیسی و فرانسوی از این بیت حافظ به همین ملاحت باید پیدا کنم!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 دیماه سال 1385 01:28
نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو ... « چرا دروغ بگویم؟... هیچ زمانی اعتقادی به این چاه نداشته ام ! از قدیم شنیده بودم بعضی مردم که می خواهند چیزی برای شما بنویسند ، به جمکران می آیند و نامه شان را توی چاه می اندازند و آب روان که ته این چاه جاری بود ، نامه را به دست صاحب ش می رسانده ... تعبیر لطیفی است ، آب روان نامه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 دیماه سال 1385 02:23
امروز داشتم واسه یکی از هم کلاسی ها که از دیار پوتین و یلتسین است( من هنوز به یلتسین...) یه مسئله ای رو توضیح می دادم که دفعه ی اول با اضطراب گفت که : متوجه نشدم! دوباره شروع کردم توضیح دادن و گفتم : فهمیدی؟ که یکدفعه دیدم مثل بچه ها زد زیر گریه! من از تعجب... حالا فرض کنین همه ی بچه ها دارن نگاه می کنن به من! پ.ن :...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 دیماه سال 1385 00:25
عشقی که به عطر یاس ماند پنهان چه کنم که آشکار است...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 دیماه سال 1385 22:32
دلم گرفته ، ای دوست...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 دیماه سال 1385 18:18
تویی وفای روزگار من... چه نازنین چه مهربانی تو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 دیماه سال 1385 21:22
*در دقایق آخری که می خواستم سوار هواپیما بشم اطلاعات پرواز چند بار صدام کرد بالاخره تلفن زدم...بعد از مدتی فرمودند یکی باهات کار داشت! از دیروز تا حالا به هر کی زنگ می زنم هیچ کس مسوولیتش رو به عهده نمی گیره! پ.ن : تلخ است چای من «بگشای لب که قند فراوانم آرزوست»!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 دیماه سال 1385 15:15
قرار است فردا دو سه غزل به یک پری دریایی بفروشم. آخر من یاد گرفتهام دریا را با دریا بشویم خود را با شعر! راستش را بخواهی ... ریرا! یک روز پشت همین پرچین چشمهای یک آهو را بوسیدم بعد ... به من گفتند آهو نبود او! دو سه کبوتر به لکنتِ زبانم خندیدند ولی مگر من از رو میروم! «سید علی صالحی» پ.ن : بالاخره هر رفتنی را یه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 دیماه سال 1385 00:10
من نفهمیده ام از کی به تو بیمار شدم*... ۱- برف سنگین نگذاشت برنامه ی جمکران اجرا بشه! توفیق نبود...البته برف اصولا (و در حالت کلی) پدیده ی شیکیه!! این عکس هم از طبقه ی ۲۰ ام توسط یه عکاس شهیر گرفته شده!(که احتمالا در عمرش ۲ یا ۳ تا عکس هم نگرفته!) ۲- خوبی زندگی در پاریس اینه که هر وقت دلم می خواد می تونم برم سر ماتیاس...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 دیماه سال 1385 23:47
جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه ... پ.ن : تکلیف نفس من سنگین است! زیرا در هوای عشق تو بارها نفس کشیده هر چند حالا خسته شده از فضای دودآلود شهر میدانی گاهی دلم برای لحظه هایی تنگ میشود که هیچ کلمه ای نمی تواند توصیفش کند راز مبهم چشمهایت و نگاه های عاشقانه مدیون شانه های خاک خورده ات بود! گوارا بادت! یا لیتنی کنت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 دیماه سال 1385 22:55
«تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت شبی در پیچ ِ زلف ِ موج در موجت ، تماشا کن نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت مزن تیر ِ خطا ! آرام بنشین و مگیر از خود تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت همیشه رود با خود میوه ی غلتان نخواهد داشت به دست آور اناری را که از دست تو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 دیماه سال 1385 10:59
از محمد کاظم کاظمی چندتایی شعر در یادم مانده است یکی شان را خیلی دوست دارم و هربار که می خوانم قیافه ی خیلی ها از جلوی چشمم عبور می کند و این همان شعری است که بعضی از جبهه رفته ها این روزها با سوز دل و داغ جاودانه آن را می خوانند... مریز آبروی سرازیر ما را به ما باز ده نان و انجیر ما را خدایا ! اگر دستبند تجمل نمی بست...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 دیماه سال 1385 00:31
« زندگی بدون عشق مثل ساندویچ بدون نوشابه اس! » علی آقا
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 دیماه سال 1385 07:34
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او زان سفر دراز خود ، عزم وطن نمی کند...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 دیماه سال 1385 00:29
گاهی درد رو با تمام وجود لمس می کنم... اما هیچ توقعی ندارم! دل من بی خاصیت تر از این حرفاست که مخاطبش تو باشی! پ.ن : مسافر بودن خیلی خوبه...به خصوص اگه بدونی تمام زندگی یه سفره که تا آخرش تنها درد همراهت می ماند... پ.ن : دلم میخواست یه مشت خاک بودم بین حرم امام حسین(ع) و حضرت عباس(ع)... خاک پای همه ی عشاق ... خاک پای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 دیماه سال 1385 15:12
بیچاره دل که طاقت رسوا شدن نداشت ... پ.ن : من یه پرنده م ، آرزو دارم ، تو باغم باشی~! پ.ن : چهارشنبه رفتم دانشکده تقریبا هیچ کس رو نمی شناختم! نماز خونه رو که خراب کردن و دارن فضای سبز جلوی دانشکده رو وسعت میدن! احتمالا باید خوش به حال همه شون بشه!!! پ.ن : همیشه یه :دی بزرگ بودم برای دنیای کوچک اطرافم!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 آذرماه سال 1385 01:24
شازده کوچولو گفت : سلام! فروشنده گفت : سلام! این فروشنده صاحب قرص هایی بود که تشنگی را بر طرف می کرد. هفته ای یکدانه از این قرص ها می خوردند و دیگر نیازی به آشامیدن آب نبود! -اینها را برای چه می فروشی؟ -برای صرفه جویی در وقت! به این ترتیب هفته ای پنجاه و سه دقیقه صرفه جویی می شود! -با این پنجاه و سه دقیقه چه می کنند؟...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 آذرماه سال 1385 01:48
درب هواپیما که باز شد نگاهم به جوانی افتاد با ته ریش کم و چشمانی درشت با لباس مقدس سپاه لبخندش رو که دیدم انگار همون لحظه ی اول تمام دنیا رو بهم بخشیدن!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 آذرماه سال 1385 02:07
باید خوشحال باشم...نه؟ اما نمی فهمی که بغض گلویم را می فشارد راه نفس هایم را تنگ کرده باز هم طبق معمول زندگی ام ، باز هم دستان کوتاه و صدای ناتوان و پای آبله... آی ...دریغ از این همه غفلت! خدایا! به اندازه ی همه ی دلتنگی هایی که جز با تو نگفتم ، دستانم خالی است! خدایا! به لطفت محتاج و به شوقت بوده ام راهی بساز که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 آذرماه سال 1385 19:26
چهره ها با اشک زیبا می شود ... پ.ن : عشق یعنی...